كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
كوك كن ساعتِ خویش !
كه مـؤذّن، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
و در آغوش سحر رفته به خواب
كوك كن ساعتِ خویش !شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
كه سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند
كوك كن ساعتِ خویش !
كه سحرگاه كسی
بقچه در زیر بغل،
راهیِ حمّامی نیست
كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این كوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
كوك كن ساعتِ خویش !
ماكیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
كوك كن ساعتِ خویش !
كه در این شهر، دگر مستی نیست
كه تو وقتِ سحر، آنگاه كه از میكده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر
و در این شهر سحرخیزی نیست
همیشه ایجاد تکنولوژی جدید جذاب بوده و طرفدار داشته، اما گاهی از اوقات منتقدین و ناراضیان از تکنولوژی جدید هم حرفهایی برای گفتن داشتن. البته منظورم طرفداران محیط زیست نیست که همیشه خدا در خال تظاهراتند! با لباس و بیلباسش هم بماند!
از سبز بیزار است
بیتابانه پا میکوبد
تا سرخ شود این لوطی رنگ رنگ سر گذر
دستانش
سردند
انگشتانش سرخ
به گرمای نفس رمقی میگیرند
و هنوز مانده تا این لوطی بیمروت کوتاه بیاید
امشب
هوای خیابان سردتر است
همچنان سبز است
و او نگران گلهاییست که در این سرما یخ میزنند
دل کوچکش میتپد
کاش هیچ سبزی نبود
جان
دوباره ای میگیرد به این سرخی زیبا
بیمهابا می شتابد به سوی ماشینها
مردمان میایستند، خشمگین از سرخیهای نابجا
و فریاد دخترک گم میشود در هیاهوی آدمها
خانوما
گل
آقایون گل
در محرّم ، اهل ري خود را دگرگون مي كنند
از زمين آه و فغان را زيب گردون مي كنند
گاه عريان گشته با زنجير ميكوبند پشت
گه كفن پوشيده ، فرق خويش پرخون مي كنند
گه به ياد تشنه كامان زمين كربلا
جويبار ديده را از گريه جيحون مي كنند
وز دروغ كهنه ي « يا لیتنا كنّا معك»
شاه دين را كوك و زينب را جگرخون مي كنند
خادم شمر كنوني گشته، وانگه ناله ها
با دو صد لعنت ز دست شمر ملعون مي كنند
بر “يزيد” زنده ميگويند هر دم، صد مجيز
پس شماتت بر يزيد مرده ی دون مي كنند
پيش ايشان صد عبيدالله سر پا، وين گروه
ناله از دست “عبيدالله مدفون” مي كنند
حق گواه است، ار محمد زنده گردد ورعلي
هر دو را تسليم نوّاب همايون مي كنند
آيد از دروازه ی شمران اگر روزي حسين
شامش از دروازه ی دولاب بيرون مي كنند
حضرت عباس اگر آيد پی يك جرعه آب،
مشك او را در دم دروازه وارون مي كنند
گر علي اصغر بيايد بر در دكانشان
درد و پول آن طفل را يك پول مغبون مي كنند
ور علي اكبر بخواهد ياري از اين كوفيان
روز پنهان گشته، شب بر وي شبيخون مي كنند
گر يزيد مقتدر پا بر سر ايشان نهد
خاك پايش را به آب ديده معجون مي كنند
خود اسيرانند در بند جفاي ظالمان
بر اسيران عرب اين نوحه ها چون مي كنند؟
تا خرند اين قوم، رندان خرسواري مي كنند
وين خران در زير ايشان آه و زاری مي كنن
سیب در ادبیات ما با چرخش و بالا انداختن میونه خوبی داره! من به قضا و قدر و سرنوشت و نیرویی که ما رو به جلو و در مسیر از پیش تعیین شدهای هل بده اعتقاد ندارم، اما بعضی پیش آمدها برام خیلی جالبه.
گاهی وقت ها اتفاقاتی میافته که شاید برای خیلی ها عجیب غریب نباشن، اما تاثیر زیادی رو آدم میذارن. اتفاقاتی که خود من بالشخصه سعی میکنم فراموش نشن، تا در موقع لزوم کمکم کنن.
اوایل پاییز ۸۵ بود. سال سوم دانشگاه رو تموم کرده بودم. سوار اتوبوس به سمت تهران میاومدم. یکی از دوستان دبیرستان رو دیدم که یک سال از من جلوتر بود. میدونستم از لحاظ درسی جایگاه خوبی داره. پرسیدم سال آخری؟ گفت نه! «چهار ساله» تموم کردم، الان سال اول ارشدم. و تعریف کرد که دانشگاه پلی تکنیک رشته جدیدی آورده به نام «امنیت اطلاعات»، که ظرفیتی داره به اندازه سه نفر! و اینکه ایشون یکی از اون سه نفرن!
با شنیدن اسمش فوق العاده جذبش شدم. فکر کردم چه خوب می شد من هم این رشته رو ادامه می دادم! شاید اون لحظه اولین لحظاتی بود که تمصمیم گرفتم ارشد بخونم. پرسیدم چه رتبه ای می خواد قبولی توی این رشته؟ و گفت زیر ۲۰! و من وا رفتم! و من دیگه زیاد فکر نکردم! که رتبه این رقمی برای من محال بود!
دبگه هم از این عزیز خبردار نشدم. میدونستم به احتمال زیاد در ممالک فرنگیست و مشغول تحصیلات عالیه. و من سه سال بعد رتبه ۱۸ آوردم! و من به دانشگاه شریف اومدم! و دارم امنیت شبکه کار می کنم! تلفیقی از شبکه و امنیت اطلاعات! از اون چیزی هم که فکر می کردم و آرزو داشتم بالاتر!
اون رفیقم رو دو جلسه پیش سر کلاس برنامهنویسی امن دیدم. نرفتم جلو. گفتم احتمالاً اشتباه گرفتم. اما این جلسه دیدم خودشه! سلامی کردم و مشغول شدیم به احوالپرسی! پرسیدم دکترا اومدی اینجا؟ گفت نه! ارشد قبول شدم امسال! تعجبم رو که دید گفت ترم سه با استادم مشکل پیدا کردم. انصراف دادم. رفتم خدمت. امسال دوباره کنکور دادم و اومدم اینجا.
برام عجیب بود. اول اینکه چقدر توی زندگی موقعیتها تغییر می کنن. بالاها پایین میان و کم ها زیاد می شن! دیروز من به جایگاه اون رشک می بردم و ازش در مورد رشته زیبایی که داشت سوال میپرسیدم، امروز به سوالاتی که از من به عنوان یه سال بالایی و مطلع نسبت به دانشکده و اساتید میپرسید جواب می دادم! از اینکه دوستم این مشکلات رو داشته ناراحت شدم، اما خوشحالم که می دونم هر جایی هم مشکلی بود، زندگی برای همیشه نابود نمیشه!
من شجاعت برخورد با این دشواریها رو تو خودم نمیبینم. شجاعتی که در مرامنامه عزیزان مذهبی به اسم توکل ترجمه شده. شاید باید بارها و بارها این خاطره و خیلی دیگه از این دست خاطره رو برای خودم تکرار کنم، تا وقتی مشکلی پیش میاد دست و پا گم نکنم!
دیشب یک عدد گوشی اچ.تی.سی دیزایر ابتیاع نمودیم! یعنی تا حالا ۲۴ ساعت نگذشته! و من تا بدین لحظه دو بار به تنظیمات کارخونه بازگردانیشون کردم! یعنی restart factory شون نمودم! یعنی تعداد reset شدناش از تعداد زنگایی که خورده کمتره! آخه خیلی وقته دیگه نه پیامک برای ما میاد، نه کسی زنگی بهمون میزنه!
فروشنده گفت ۴۰.۰۰۰ تومن میگیرم نصب نرمافزارهاشو انجام میدم! منم بادی به غب غب انداختم که اهکی! مگه چقدر کار داره! من خودم کارم نرمافزاره! نمیخوام! طرف هم یه لبخندی زد و گفت ایشالله باز میآی پیش خودم! و من هم اومدم و بساط ابنترنت گردی و فروم خونی رو راه انداختم! آدم از لینوکس کار کردن هیچی یاد نگیره، این کار رو خوب یاد میگیره! آمّا...!
میخواستم از آسیایی تبدیلش کنم به اروپایی. اما فقط تو یه مرحلش گیر میکنه و راه نمیاد! حالا هر چی میخوام جلوی به قول خودشون آقای مهندس کم نیارم، نمیشه که نمیشه! خداییش حال میده به این عتیقهها ور رفتن! کلی هم چیز یاد گرفتم، ولی وقتم بیشتر ارزش داشت! اگه بلد شم زیر ۵۰.۰۰۰ تومن انجامش نمی دم!