تبليغاتX
بین خودمون بمونه (;
بین خودمون بمونه (;
دوست دارم هر چیزی به ذهنم می رسه بنویسم،البته با مصلحت سنجی!
یازده سال و یک ماه و یک روز عمر

1. چهارشنبه گفتم برای 8/8/88 مطلب بنویسم. به یاد 7/7/77، حتی ویژه برنامه نیمرخ  اون روز رو هم یادمه. روز مهمی نیست، تلاقی این اعداد هم چیزی رو نه اضافه می‌کنه نه کم، اما آدمیزاده و این یادها و نشانه گذاری‌ها! پنجشنبه گفتم یادم نره که با بابا اینا که رفتیم بیرون و اومدیم، حتماً دستی بر صفحه کلید ببرم. از بیرون که اومدیم خسته بودم، باید اول استراحت می‌کردم، بعد می‌نوشتم. جمعه که بابا مامانو گذاشتم ترمینال، ناراحت شدم که چرا دیروز یادم رفت بنویسم، رادیو گفت امروز هشت هشت هشتاد و هشته! خوشحال شدم که وقت از دست نرفته! شنبه یادم افتاد که یادم رفته بنویسم! این امروز و فردا کردن ها تا کی ادامه داره؟
2. سیاست مقوله ایست قشنگ. دیربازیست علاقه ای در خود احساس نموده‌ایم و در تلاشیم بی اطلاع نباشیم از این عالم بی سر و ته. سهراب اما قطاری دیده بود که سیاست بارش بود، گویا خالی می‌رفته. اما ما چند وقتیست بر خلاف سهراب شباهت‌های زیادی بین سیاست و فقه پیدا نموده‌ایم! الله اعلم! به یاد داشته باشیم از برای مباحثه ای با ایشان تا که سنگینی فقه را بر ما بنمایانند!
با این حال دنبال کردن همین پوچی‌ها و کنجکاوی برای سر در آوردن از بازی های پشت پرده، در کنار تلاش برای دیدن جامعه‌ای حاکم بر حکومت و حاکمان، همیشه برام جالب بوده. هر چند بودن در صفوف اول مبارزه رو هیچ وقت به مصلحت ندیدم، بی تعارف جراتش۱ رو هم نداشتم، اما سعیم این بوده که باشم و بی‌تفاوت نباشم. توهین به هیچ انسان شریفی نباشه، به امید روزی که نگیم از افغان جماعت هم کمتریم که اونها می‌تونن رای بدن و ما نه!
3. شانزده سال تموم درس نخوندم. هنوز صدای مامان تو گوشمه که داد می‌زد مگه تو درس نداری؟! بلند شو از پای اون تلویزیون کوفتی! منم که هیچ وقت درس نداشتم! آه کیه نمی‌دونم، اما دامنمو گرفته! تو این سه چهار هفته تلافیش خوب در اومده! از پس همین 9 واحد هم بر نمیام! این چند وقته از سیگمای درس خوندن این شانزده سال بیشتر خوندم و کلی عقبم! باید دیگه استراتژیمو عوض کنم و مثل اون همشهری صبحها یه ساعت زودتر پاشم که 25 ساعت در روز کار کنم!


پ.ن۱: ما هم مثل شما بهش می گیم جرات!
پ.ن۲: به قول برادر گرام حسین خان اوباما، حواستونا جمع کنید تو این اینترنت کوفتی چکار می‌کنید! یعنی خیر سرم یه جوری وبلاگ زدم که غیر از اونایی که می‌خوام و بهشون می گم وبلاگما نشناسن و نفهمن کیم! یه کسایی در مورد مطالب وبلاگ باهام صحبت کردن که خودمم موندم! خوبه سوتی توش نیست! وگرنه چه دست‌های که از ما رو نمی‌شد!

|+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 0:57  توسط فرزاد  | 

برنج

جاتون خالی چند روز پیش دانشگاه شروع شد. بر خلاف پیشنهاد دوستان خر شده دوازده واحد اخذ نمودیم، هنوز دو هفته نگذشته به اشتباه خود پی بردیم! سه واحد شبکه پیشرفته دارم، همون واسه یه ترم بسه! اما موضوع این مطلب دانشگاه و درس و واحد نیس، اینا بمونه واسه یه مطلب دیگه.
توی سلف نشسته بودم و غذای فوق العاده بد دانشگاهو می‌خوردم. نمی‌دونم این آشپزهای عزیز این همه هنرو از کجا یاد گرفتن! خداییش اینطوری بی کیفیت و بد مزه و نامرغوب آشپزی کردن خیلی سخته! اما حتی غذای بد شریف هم موضوع بحث ما نیست. موضوع دور ریز بی حساب کتاب غذاس.
موضوع اینه: می‌دونید هر دونه برنج چند گرمه؟
وزن برنج به ازای هر ۱۰۰۰ دونه بین ۲۲ تا ۲۸ گرم حساب شده. که می‌شه بطور متوسط اونو ۲۵ گرم در نظر گرفت. کشور ما تقریباْ هفتاد میلیون جمعیت داره، بعضی روزانه هیچ وعده، بعضی یک وعده و بعضی دو وعده برنج مصرف می‌کنن. سوال اینجاست که اگه هر نفر در هر وعده مصرف برنج یک دونه برنج دور بریزه چه اتفاقی می‌افته؟
اگه بطور خوش بینانه مصرف برنج در کشور رو روزانه چهل میلیون وعده در نظر بگیریم و به ازای هر وعده مصرف، یک دونه دور ریخته بشه، در هر روز چهل میلیون دونه برنج از بین می‌ره. اگه وزن هر دونه برنج هم ۰۲۵/۰ گرم باشه، یعنی در هر روز یک میلیون گرم معادل یک تن برنج هدر می‌ره. اگه ۳۶۵ روز این جرکت ادامه داشته باشه، سالانه ۳۶۵ تن برنج دور ریخته می‌شه بدون اینکه هیچ بازدهئی داشته باشه.
اما یک دونه برنج مقداری نیست که حتی قابل قبول باشه. فکر نمی‌کنم کسی که یه بار به مهمونی یه خانواده ایرانی رفته مخالف این باشه که این مقدار رو ۱۰۰ برابر در نظر بگیریم، اما اگه حتی ۱۰ برابر هم در نظر بگیریم، این مقدار دور ریز بالغ بر ۳۶۵۰ تن در سال می‌شه. اگه حتی این مقدار رو درست بدونیم(که مطموناْ مقدار واقعی خیلی بالاتر از اینهاست) و مصرف سرانه برنج رو هم ۴۰ کیلوگرم در مظر بگیریم، ایرانیها سالانه غذای ۹۰۰۰۰ نفر رو راحت توی سطل آشغال می‌ریزن!
این فقط مصرف اضافی برنج ماست!

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 17:49  توسط فرزاد  | 

مهم حضور ماست

لطیفه‌ای هست که می‌گه به عزیزی گفتن ترجمه جمله «دلم هواتو کرده» به انگلیسی چی می‌شه، من یادم نمیاد ایشون چی گفت، اما بعد از شنیدن این جک خیلی تو ترجمه جملات به زبان‌های دیگه دقت کردم!
«ولایت» معانی مختلفی داره، یکی از اونها سرپرستی و قیومیته. اما فقط همین یکی نیست، اگه یکی دو بار به اخبار افغانستان گوش داده باشید عباراتی همچون «ولایت قندهار» براتون آشناس، چرا که ولایت به معنای استان هم هست، که ما ایرانیها کمتر از اون استفاده می‌کنیم، حتی اگه از قدیمی‌ها هم بپرسی آخر هفته کجا می‌ری می‌گه می‌رم ولایت!
راستی! استان به انگلیسی می‌شه Province، ولایت هم می‌شه Province، فقیه هم می‌شه Jurist.

راهپیمایی روز قدس

حالا اگه مترجمتون یه آدمی باشه که سواد ترجمش در حد اون بنده خدای نقش اول اون جک باشه، فکر می کنید چی می‌شه؟!

|+| نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 16:29  توسط فرزاد  | 

اطاق امن

1.سال 82 کنکور کارشناسی دادم، نتیجه‌ها که اومد تو استان بین پسرها نفر پنجم بودم. استان ما هم جزو محرومین بود و سهمیه مناطق محروم داشت. از همشون خبر گرفتم و می‌دونستم کسی سهمیه مهندسی کامپیوتر شریف رو نزده. فقط یکیشون که از هم مدرسه‌ای‌هام بود رو نپرسیدم، چون از همون اول می‌گفت عشق مکانیکم. نتیجه‌ها اومد. همون عزیز دل سهمیه رو زده بود بر بدن. دیدمش. گفتم مگه عشق مکانیک نبودی؟ گفت چرا، ولی عشق شریف گرفتم! توی انتخاب رشته اول شریفو زدم، حتی محضای شریفم زدم بعد رفتم دانشگاههای دیگه! خیلی سوختم!
چند روز پیش نتیجه‌های ارشد رو زدن. رفتم شریف. شبکه شریف. روزهای قبلش استرس داشتم، خیلی خوشحال شدم، اما اون اهمیت قبلی رو واسم نداشت، حتی از جهاتی شاید پلی تکنیکا ترجیح می‌دادم، اما خوب...یکشنبه آینده ثبت نامه. باز دانشگاه و درس و واحد و میان ترم و پایان ترم. فک و فامیل هم که توقعشون رفته بالا و از حالا درخواست های ادامه تحصیل و ایشالله دکترا داره می‌رسه! می‌گم بابا 7 سال جون کندنه! که چی بشه؟! باشه! طوری که نیست! عوضش بت می‌گیم آقای دکتر!
راستی! بین خودمون باشه! دیروز نتیجه ارشد آزاد رو هم زدن، قبول نشدم! نمی‌دونم چرا! بماند که از هشت تا دوازده وقت داشت و من تا نه و نیم سر جلسه بودم! اما این که نشد حرف! تو رو خدا جایی نگید! آبروی من بماند، آبروی شریف گناه داره!
2. می‌خوام یه NGO تشکیل بدم، علیه هر چی موتورسواره، بی عرض معذرت تف تو روی همشون، هر چی موتور سوار داره اینا می خونه خواهش می‌کنم ناراحت بشه و یه فحش به من بده، اما بعدش ببینه با جون خودش و مردم چه کار می‌کنه. نه کلاه ایمنی، نه احتیاط، نه مراعات، که چی؟ هر جوری که می‌خوان رانندگی می‌کنن، هر قرتی بازئی در میارن، بزنن که بدبختن، به پای یکیشون هم بسابی صد تا بابا ننه پیدا می‌کنن که هیچ کدومشون هم حالیشون نیست خود الدنگش بد می‌رونه. شدن بلای جون مردم.
سه شنبه بابابزرگم داشته می‌رفته نونوایی، یه پسر بی‌شعور 19 ساله بدون گواهینامه با سرعت بالا می‌زنه بهش و پرتش می‌کنه زمین، هر دوشون راهی بیمارستان می‌شن، پدریزرگم یه رونش شکسته، اون یه پاش کبوده، دستاش از ساعد به پایین سیاهن، سرش شکسته، کتفشو بستن، دستشو گچ گرفتن، فردا هم عمل داره. چرا؟! چون یه دیوونه می‌خواسته از هیجان لذت ببره و 30 ثانیه زودتر برسه.
بخش اورتوپد پر بود. همه یا موتور سوار بودن یا موتور بهشون زده بود. ما ایرانیا حتی جون خودمونم برامون ارزش نداره.
3. سارق اختراع وزیر صنایع شد، جاعل مدرک وزیر علوم. نظامی تحت تعقیب وزیر دفاع، نظامی قهرآلود وزیر کشور. وزیر بازرگانیِ واردات چی وزیر نفت، حافظ ناموس کرج وزیر اطلاعات. آقای احمدی نژاد راست می‌گه، خداییش کابینه هماهنگی تشکیل داده! ای خدا، چقدر جای علی آبادی تو این کابینه خالیه!

|+| نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 17:40  توسط فرزاد  | 

قصاب خانه دنیا
در زمان سلطان محمود می‌کشتند که شیعه است،
زمان شاه سلیمان می‌کشتند که سنی است،
زمان ناصرالدین شاه می‌کشتند که بابی است،
زمان محمد علی شاه می‌کشتند که مشروطه طلب است،
زمان رضا خان می‌کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است،
زمان پسرش می‌کشتند که خراب‌کار است،
امروز توی دهن‌اش می‌زنند که منافق است و فردا وارونه بر خرش می‌نشانند و شمع‌آجین‌اش می‌کنند که لا مذهب است.
اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمی‌شود:
تو آلمان هیتلری می‌کشتند که یهودی است،
حالا تو اسرائیل می‌کشند که طرف‌دار فلسطینی‌ها است،
عرب‌ها می‌کشند که جاسوس صهیونیست‌ها است،
صهیونیست‌ها می‌کشند که فاشیست است،
فاشیست‌ها می‌کشند که کمونیست است‌،
کمونیست‌ها می‌کشند که آنارشیست است،
روس ها می‌کشند که پدر سوخته از چین حمایت می‌کند،
چینی‌ها می‌کشند که حرام‌زاده سنگ روسیه را به سینه می‌زند،
و می‌کشند و می‌کشند و می‌کشند،
و چه قصاب خانه‌یی است این دنیای بشریت!
احمد شاملو

|+| نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 12:14  توسط فرزاد  | 

بمب دست کیه؟!

۱. خواهرم بچه که بود از گردوی تازه بدش می‌اومد. چون این تجربه رو داشت که هر وقت گردوی تازه در میاد یعنی آخر تابستون، یعنی آخر تعطبلات، یعنی باز شدن مدارس، یعنی یک سال دیگه درس خوندن! همه ماها تو زندگی نمادهایی داریم برای ترس‌ها و بداومدن‌هامون. حتی می‌شناسم کسایی رو که از اومدن نیمه شعبان خوشحال نمی‌شن، آخه نیمه شعبان یعنی دو هفته مونده تا یه ماه گشنگی!
گرمای تابستان برای بچه‌ها یعنی بازی و بیکاری و خوشگذرونی، برای بزرگها یعنی گرما و کار و عرق ریختن و تشنگی. برای هم سن و سا‌لهای بنده هم یعنی دلهره و استرس کنکور و نتایج کنکور و انتخاب رشته و زندگی و برباد رفته دیدن آینده و همه چیز! یعنی بهترین روزهای زندگیتو توی هول و ولا بگذرونی و بپرسی یعنی چی می‌شه؟! اینو چند سالی هست که دارم تجربه می‌کنم. از تابستون سال سوم دبیرستان (۸۱) که شروع کردیم به خوندن تا امروز که دارم واسه چندمین سال متوالی برای دوستان و آشنایان انتخاب رشته می‌کنم. تابستون قبل که منتظر بودم عدم قبولیم برای نتیجه ضعیف ارشدم بیاد و خیالم راحت شه که قبول نشدم و امسال هم که نتیجه خوب شد منتظرم تا کارنامه نهایی بیاد و تکلیف مشخص شه.

۲.

آلوده  گرچه  دست  جلاد های  دشمن

به خون  همسر   تو، به  خون کودک من

اگر چه مانده خیل نعش شهید بر خاک

کاوه هنوزم با ماست، بگو، بگو به ضحاک

۳. سه چهار سالی بود بازی نمی‌کردم. چند روزی رفتم خوابگاه. نتیجه‌اش شد رواج بازی کانتر در خوابگاه و شرکت، تا صبح بیدار موندن و به صفر رسیدن بازدهی و گیم نت شدن این اماکن متبرکه! همه به بازی مشغولن! بز گری گشتیم در میان گله! البته دوستان دیشب به کم از کانتر خسته شدن NFS Most Wanted بازی کردن! خداییش اعتیاد آورن این بازی‌های گیم نتی! من که دست آمریکا و اسرائیلا پشت قضیه می‌بینم! نمی‌ذارن این جوونا به زندگی‌شون برسن که!

|+| نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 16:45  توسط فرزاد  | 

یک خانواده خوشبخت

|+| نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 20:57  توسط فرزاد  |