علم و صنعتی جماعت یه سری خصوصیاتی داره که بر طبق اونها مورد شناسایی قرار میگیره. این علائم کاملاً به صورت علمی مورد تحقیق قرار گرفتن و کاملاً اثبات شدن! بالاخص که طرف ۸۲یی هم باشه! مثلاً...
- هر دانشجو در هر ترم ۱۸ واحد تریا بر خواهد داشت، در صورت امکان و تائید دانشجو، ۲ واحد درسی نیز از دانشکده اخذ خواهد گردید.
تبصره: در صورت مقاومت دانشکده و یا دانشگاه با این برنامه و عدم نتیجه بخشی مقاومت دانشجوی مظلوم، ایشان دروس تحمیلی را اخذ و ساعات آنها را در تریا خواهد گذراند.
- فضای هر مکانی که به وجود یک یا چند دانشجوی معلومالحال مزین باشد میبایستی آنچنان با جلوههای ویژه دودآلود گردد که امکان مشاهده فرد روبرو نباشد! نحوه تنفس هر گونه عنصر مخالف با این بند در فضاهای فوق الذکر بر عهده خود آنان میباشد.
- هر گونه حضور در سر کلاس موجب پر رو شدن استاد شده و ممنوع اعلام میگردد. در صورت ضرورت حضور، حتیالامکان دلایل و شرایط ویژه به اطلاع دیگر دانشجویان رسانیده شود تا از سرازیر شدن انواع فحشها و تهمتها به سمت ایشان جلوگیری گردد.
- دانشجو میبایستی از همان ابتدا برنامهریزی دقیق خود را جهت مطالعه دروس و نحوه تعامل با استاد معین نماید. این برنامهریزی میبایستی مشخص نماید دانشجو چگونه نمره ۹ کسب مینماید تا با مذاکرات و گفتمان با استاد آن را ۱۰ نماید.
تبصره: در این مرامنامه نمرههای بالای ۱۲ مردود محسوب میگردند.
- دانشجو در زمان فارغ التحصیلی لیست دروس افتاده خود را حداقل به میزان هر ترم ۳ واحد ارائه نماید.
- دانشجو حداقل میبایستی در دوره کارشناسی ۱۱ نیم سال و در دوره کارشناسی ارشد ۶ نیم سال تحصیلی واحد داشته باشد. برنامهریزی برای رسیدن به این هدف بر عهده خود دانشجو خواهد بود.
با توجه به این موارد، و مواردی که بنا بر حوصله کم خواننده و کمبود فضای نگارش از ذکرشون خودداری شد، بنده در همین دانشگاه شریف نیز اصالت خودمو از یاد نبردم و سیگنال که پیش نیاز بود رو با نمره ۱۱ افتادم! خیلیم عالی! دوشواری هم اصلاً نداشت!
هر چی به استاد گفتم عالیجناب! بنده دارم امنیت اطلاعات می خونم، اونم امنیت پایگاه داده، هیچ ربطی به سیگنال نداره، همینهایی هم که یاد گرفتم زیادمم هست، قبول نکرد که نکرد! بدبختی دوباره گذروندن این درس و به هم ریختن برنامه درسی و اینها همه بماند، اون چهل هزار تومنی که دادم یکی تمرینای matlab رو نوشت داره بنده رو می سوزونه! اونو بذارم کجای دلم!
سلام. شرمنده همه دوستانم که هنوز لطف دارن و گاهی نیم نگاهی دارن بر این صفحه ناقابل. کوچیک همه شونم و عذر خواه هیچ نگاشتن. سرم خیلی شلوغه. چند وقتی هم هست که بی دلیل بی حوصله و دل پریشونم. البته دوستان لطف کنن حدس نزن که بالواقع خودمم نمی دونم چمه!
امروز ۱۶ آذر بود و روز مزدوران عامل اجنبیان جاسوسی به نام دانشجو. یکان یکان مبارکشون باشه. دوستان فعال بودند. دست همگی درد نکنه. در شهر و دانشگاه غوغایی بود.
چند کلمهای نگاشتم از برای خالی نبودن عریضه. ملالی نیست جز وقت کم و حجم درس زیاد، لذا هر چه نگارم از این دو مصیبت است و خارج از حوصله عزیزان. به زودی دست پر خواهم آمد. قول.
1. چهارشنبه گفتم برای 8/8/88 مطلب بنویسم. به یاد 7/7/77، حتی ویژه برنامه نیمرخ اون روز رو هم یادمه. روز مهمی نیست، تلاقی این اعداد هم چیزی رو نه اضافه میکنه نه کم، اما آدمیزاده و این یادها و نشانه گذاریها! پنجشنبه گفتم یادم نره که با بابا اینا که رفتیم بیرون و اومدیم، حتماً دستی بر صفحه کلید ببرم. از بیرون که اومدیم خسته بودم، باید اول استراحت میکردم، بعد مینوشتم. جمعه که بابا مامانو گذاشتم ترمینال، ناراحت شدم که چرا دیروز یادم رفت بنویسم، رادیو گفت امروز هشت هشت هشتاد و هشته! خوشحال شدم که وقت از دست نرفته! شنبه یادم افتاد که یادم رفته بنویسم! این امروز و فردا کردن ها تا کی ادامه داره؟
2. سیاست مقوله ایست قشنگ. دیربازیست علاقه ای در خود احساس نمودهایم و در تلاشیم بی اطلاع نباشیم از این عالم بی سر و ته. سهراب اما قطاری دیده بود که سیاست بارش بود، گویا خالی میرفته. اما ما چند وقتیست بر خلاف سهراب شباهتهای زیادی بین سیاست و فقه پیدا نمودهایم! الله اعلم! به یاد داشته باشیم از برای مباحثه ای با ایشان تا که سنگینی فقه را بر ما بنمایانند!
با این حال دنبال کردن همین پوچیها و کنجکاوی برای سر در آوردن از بازی های پشت پرده، در کنار تلاش برای دیدن جامعهای حاکم بر حکومت و حاکمان، همیشه برام جالب بوده. هر چند بودن در صفوف اول مبارزه رو هیچ وقت به مصلحت ندیدم، بی تعارف جراتش۱ رو هم نداشتم، اما سعیم این بوده که باشم و بیتفاوت نباشم. توهین به هیچ انسان شریفی نباشه، به امید روزی که نگیم از افغان جماعت هم کمتریم که اونها میتونن رای بدن و ما نه!
3. شانزده سال تموم درس نخوندم. هنوز صدای مامان تو گوشمه که داد میزد مگه تو درس نداری؟! بلند شو از پای اون تلویزیون کوفتی! منم که هیچ وقت درس نداشتم! آه کیه نمیدونم، اما دامنمو گرفته! تو این سه چهار هفته تلافیش خوب در اومده! از پس همین 9 واحد هم بر نمیام! این چند وقته از سیگمای درس خوندن این شانزده سال بیشتر خوندم و کلی عقبم! باید دیگه استراتژیمو عوض کنم و مثل اون همشهری صبحها یه ساعت زودتر پاشم که 25 ساعت در روز کار کنم!
پ.ن۱: ما هم مثل شما بهش می گیم جرات!
پ.ن۲: به قول برادر گرام حسین خان اوباما، حواستونا جمع کنید تو این اینترنت کوفتی چکار میکنید! یعنی خیر سرم یه جوری وبلاگ زدم که غیر از اونایی که میخوام و بهشون می گم وبلاگما نشناسن و نفهمن کیم! یه کسایی در مورد مطالب وبلاگ باهام صحبت کردن که خودمم موندم! خوبه سوتی توش نیست! وگرنه چه دستهای که از ما رو نمیشد!
جاتون خالی چند روز پیش دانشگاه شروع شد. بر خلاف پیشنهاد دوستان خر شده دوازده واحد اخذ نمودیم، هنوز دو هفته نگذشته به اشتباه خود پی بردیم! سه واحد شبکه پیشرفته دارم، همون واسه یه ترم بسه! اما موضوع این مطلب دانشگاه و درس و واحد نیس، اینا بمونه واسه یه مطلب دیگه.
توی سلف نشسته بودم و غذای فوق العاده بد دانشگاهو میخوردم. نمیدونم این آشپزهای عزیز این همه هنرو از کجا یاد گرفتن! خداییش اینطوری بی کیفیت و بد مزه و نامرغوب آشپزی کردن خیلی سخته! اما حتی غذای بد شریف هم موضوع بحث ما نیست. موضوع دور ریز بی حساب کتاب غذاس.
موضوع اینه: میدونید هر دونه برنج چند گرمه؟
وزن برنج به ازای هر ۱۰۰۰ دونه بین ۲۲ تا ۲۸ گرم حساب شده. که میشه بطور متوسط اونو ۲۵ گرم در نظر گرفت. کشور ما تقریباْ هفتاد میلیون جمعیت داره، بعضی روزانه هیچ وعده، بعضی یک وعده و بعضی دو وعده برنج مصرف میکنن. سوال اینجاست که اگه هر نفر در هر وعده مصرف برنج یک دونه برنج دور بریزه چه اتفاقی میافته؟
اگه بطور خوش بینانه مصرف برنج در کشور رو روزانه چهل میلیون وعده در نظر بگیریم و به ازای هر وعده مصرف، یک دونه دور ریخته بشه، در هر روز چهل میلیون دونه برنج از بین میره. اگه وزن هر دونه برنج هم ۰۲۵/۰ گرم باشه، یعنی در هر روز یک میلیون گرم معادل یک تن برنج هدر میره. اگه ۳۶۵ روز این جرکت ادامه داشته باشه، سالانه ۳۶۵ تن برنج دور ریخته میشه بدون اینکه هیچ بازدهئی داشته باشه.
اما یک دونه برنج مقداری نیست که حتی قابل قبول باشه. فکر نمیکنم کسی که یه بار به مهمونی یه خانواده ایرانی رفته مخالف این باشه که این مقدار رو ۱۰۰ برابر در نظر بگیریم، اما اگه حتی ۱۰ برابر هم در نظر بگیریم، این مقدار دور ریز بالغ بر ۳۶۵۰ تن در سال میشه. اگه حتی این مقدار رو درست بدونیم(که مطموناْ مقدار واقعی خیلی بالاتر از اینهاست) و مصرف سرانه برنج رو هم ۴۰ کیلوگرم در مظر بگیریم، ایرانیها سالانه غذای ۹۰۰۰۰ نفر رو راحت توی سطل آشغال میریزن!
این فقط مصرف اضافی برنج ماست!
لطیفهای هست که میگه به عزیزی گفتن ترجمه جمله «دلم هواتو کرده» به انگلیسی چی میشه، من یادم نمیاد ایشون چی گفت، اما بعد از شنیدن این جک خیلی تو ترجمه جملات به زبانهای دیگه دقت کردم!
«ولایت» معانی مختلفی داره، یکی از اونها سرپرستی و قیومیته. اما فقط همین یکی نیست، اگه یکی دو بار به اخبار افغانستان گوش داده باشید عباراتی همچون «ولایت قندهار» براتون آشناس، چرا که ولایت به معنای استان هم هست، که ما ایرانیها کمتر از اون استفاده میکنیم، حتی اگه از قدیمیها هم بپرسی آخر هفته کجا میری میگه میرم ولایت!
راستی! استان به انگلیسی میشه Province، ولایت هم میشه Province، فقیه هم میشه Jurist.

حالا اگه مترجمتون یه آدمی باشه که سواد ترجمش در حد اون بنده خدای نقش اول اون جک باشه، فکر می کنید چی میشه؟!
1.سال 82 کنکور کارشناسی دادم، نتیجهها که اومد تو استان بین پسرها نفر پنجم بودم. استان ما هم جزو محرومین بود و سهمیه مناطق محروم داشت. از همشون خبر گرفتم و میدونستم کسی سهمیه مهندسی کامپیوتر شریف رو نزده. فقط یکیشون که از هم مدرسهایهام بود رو نپرسیدم، چون از همون اول میگفت عشق مکانیکم. نتیجهها اومد. همون عزیز دل سهمیه رو زده بود بر بدن. دیدمش. گفتم مگه عشق مکانیک نبودی؟ گفت چرا، ولی عشق شریف گرفتم! توی انتخاب رشته اول شریفو زدم، حتی محضای شریفم زدم بعد رفتم دانشگاههای دیگه! خیلی سوختم!
چند روز پیش نتیجههای ارشد رو زدن. رفتم شریف. شبکه شریف. روزهای قبلش استرس داشتم، خیلی خوشحال شدم، اما اون اهمیت قبلی رو واسم نداشت، حتی از جهاتی شاید پلی تکنیکا ترجیح میدادم، اما خوب...یکشنبه آینده ثبت نامه. باز دانشگاه و درس و واحد و میان ترم و پایان ترم. فک و فامیل هم که توقعشون رفته بالا و از حالا درخواست های ادامه تحصیل و ایشالله دکترا داره میرسه! میگم بابا 7 سال جون کندنه! که چی بشه؟! باشه! طوری که نیست! عوضش بت میگیم آقای دکتر!
راستی! بین خودمون باشه! دیروز نتیجه ارشد آزاد رو هم زدن، قبول نشدم! نمیدونم چرا! بماند که از هشت تا دوازده وقت داشت و من تا نه و نیم سر جلسه بودم! اما این که نشد حرف! تو رو خدا جایی نگید! آبروی من بماند، آبروی شریف گناه داره!
2. میخوام یه NGO تشکیل بدم، علیه هر چی موتورسواره، بی عرض معذرت تف تو روی همشون، هر چی موتور سوار داره اینا می خونه خواهش میکنم ناراحت بشه و یه فحش به من بده، اما بعدش ببینه با جون خودش و مردم چه کار میکنه. نه کلاه ایمنی، نه احتیاط، نه مراعات، که چی؟ هر جوری که میخوان رانندگی میکنن، هر قرتی بازئی در میارن، بزنن که بدبختن، به پای یکیشون هم بسابی صد تا بابا ننه پیدا میکنن که هیچ کدومشون هم حالیشون نیست خود الدنگش بد میرونه. شدن بلای جون مردم.
سه شنبه بابابزرگم داشته میرفته نونوایی، یه پسر بیشعور 19 ساله بدون گواهینامه با سرعت بالا میزنه بهش و پرتش میکنه زمین، هر دوشون راهی بیمارستان میشن، پدریزرگم یه رونش شکسته، اون یه پاش کبوده، دستاش از ساعد به پایین سیاهن، سرش شکسته، کتفشو بستن، دستشو گچ گرفتن، فردا هم عمل داره. چرا؟! چون یه دیوونه میخواسته از هیجان لذت ببره و 30 ثانیه زودتر برسه.
بخش اورتوپد پر بود. همه یا موتور سوار بودن یا موتور بهشون زده بود. ما ایرانیا حتی جون خودمونم برامون ارزش نداره.
3. سارق اختراع وزیر صنایع شد، جاعل مدرک وزیر علوم. نظامی تحت تعقیب وزیر دفاع، نظامی قهرآلود وزیر کشور. وزیر بازرگانیِ واردات چی وزیر نفت، حافظ ناموس کرج وزیر اطلاعات. آقای احمدی نژاد راست میگه، خداییش کابینه هماهنگی تشکیل داده! ای خدا، چقدر جای علی آبادی تو این کابینه خالیه!